شهید محمد جهان آرا در مورد یکی از صحنـههای حماسـهی خرمشهر مـىگوید:
امیدی به زنده ماندن نداشتیم، مرگ را مـىدیدیم. بچـهها توسط بـىسیم، شهادت نامـهی خود را مـىگفتند و یک نفر پشت بـىسیم یادداشت مـىکرد. صحنـهی خیلی دردناکی بود؛ بچـهها مـىخواستند شلیک کنند، گفتم: «ما که رفتنی هستیم، حداقل بگذارید چند تا از آنها را بزنیم، بعد بمیریم.» تانـکها همـهی اطراف را مـىزدند و پیش مـىآمدند. با رسیدن آنها به فاصلـهی 150 متری، دستور آتش دادم. 4 موشک آر پی جی داشتیم. با بلند شدن از گودال، اولین تانک را بچـهها زدند. دومی در حال عقب نشینی بود که به دیوار یکی از منازل بندر برخورد کرد. جیپ فرماندهی پشت سر، به طرف بلوار دنده عقب گرفت. با مشاهدهی عقب نشینی تانک، بلند شدم و داد زدم: الله اکبر، الله اکبر، ... حمله کنید! که در این حال دیدم دشمن پا به فرار گذاشته است .
ردّ پایى روى سنگر مانده است
از کدامین نعش بىسر مانده است
یک پلاک از یک نشان بىنشان
روى خاک گرم سنگر مانده است
آسمان جبهه سوسو مىزند
مثل اینکه بىمنور مانده است
روى دوش باد از یاران فقط
پرچم اللّه اکبر مانده است
×××
آسمانىها کمى آهسته تر
یک کبوتر، یک کبوتر مانده است
اشاره: متنی که می خوانید برشی است از یک سخنرانی بلند که شهید محمد جهان آراء در تیرماه 1360 در تحلیل و بررسی تاثیر جنگ بر اوضاع سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایران در منطقه خاورمیانه ایراد کردند. در خلال سخنان، آن شهید خاطره ای از روزهای مقاومت در خرمشهر نقل کرده است. |
[در ماه اول جنگ] شهر خرمشهر چهار بار مورد حمله لشکرهای ارتش عراق قرار گرفت. یعنی دشمن چهار بار با تانک، نفربر و نیروهای پیاده و با پشتیبانی هواپیماهای میگ و توپخانه سنگین به ما حمله کرد. پنج توپخانه داشتند؛ سه تا از طرف بصره، یکی از طرف اروند کنار و یکی هم از طرف مرزهای خرمشهر که مرتب روی شهر خرمشهر آتش می ریختند. چهار بار تا دروازه های شهر آمدند. یکی از حملاتشان را دقیقاً به یاد دارم.
صبح بچه های ما در مقرشان بودند. مقر ما، سپاه بود. من بچه ها را تقسیم کردم. راه محوری عراقی ها از سه جا بود: یکی گمرک، دیگری جاده شلمچه، که به مرز خرمشهر می رود، و سومی پلیس راه که به جاده اهواز – خرمشهر منتهی می شود، که در اشغال عراقی ها بود. دشمن جاده اهواز – خرمشهر گرفته بود و به طرف اهواز حرکت کرده بود. از این محور نیز به خرمشهر حمله کردند. ساعت ده و نیم صبح بود که یی از نیروهای قسمت جاده شلمچه آمد و گفت:
- دشمن وارد شهر شد، ماشین ما را زدند، مهمات ما نیز از بین رفت. بچه ها هم عقب نشینی کرده اند.
من بلافاصله به بچه ها گفتم: برگردید
خودم هم با بچه ها به طرف خط مقدم درگیری رفتم. وقتی رسیدیم، دیدم دشمن تا قسمت راه آهن خرمشهر پیشروی کرده است. یعنی تا میدانی که به طرف اهواز و پلیس راه می رود، گرفته است. بچه ها اطراف ایستادیوم و خیابانی که به سوی راه آهن می رود سازماندهی و پخش شدند. برخی در کوچه ها و حتی بعضی در جوی های اطراف خیابان خوابیده بودند. منتظر آمدن تانک های دشمن شدند. یک بسیجی [دانش آموز] همراه ما بود به نام بهنام محمدی؛ نوجوانی چهارده ساله بود. وقتی تانک های دشمن به میدان راه آهن رسیدند، بهنام را فرستادند جلو و به او گفتند:
- برو جلو ببین چند تانک دارد می آید به طرف ما.
بهنام هم اسلحه ای که در دستش بود به بچه ها داد و به طرف جلو حرکت کرد. کمی بعد آمد گفت:
- چهار تانک توی فلکه است.
بچه ها از طریق یکی از جوی های اطراف خیابان سینه خیز به طرف میدان راه آهن و محل استقرار تانک ها پیشروی کردند تا به حدود ده متری تانک ها رسیدند. در آن حوالی سه، چهار کوچه بود. هوا به شدت گرم بود و ما چهار پنج نفر بیشتر نبودیم. بچه ها لباس هایشان را در آوردند و تنها با یک شورت، آرپی جی به دست گرتفند و رفتند جلو، آنان با تانک های دشمن درگیر شدند دو چهار تانک عراقی را با آرپی جی زدند. سه، چهار تانک دیگر را که اطراف خیابان مولوی بودن زدند. چهار قبضه آرپی جی بیشتر نداشتیم، اما با آن هفت تانک دشمن را زدیم. دشمن که انتظار این مقاومت را نداشت مجبور به عقب نشینی شد. به دنبال این عقب نشینی بچه ها با تفنگ ژ3 به دنبال عراقی ها افتادند و آنها را چندین کیلومتر عقب راندند. این درگیری تا نزدیک عصر ادامه یافت.
بچه ها عصر خوشحال و شادمان از شکست دادن دشمن به مقر سپاه برگشتند. از این که چندین تانک دشمن را نابود کرده و ضمنا هیچ تلفاتی هم نداده بودند خیلی خیلی خوشحال بودند. همگی سالم بودند. روز سختی را گذرانده، همه خسته و کوفته شده بودند. به همین خاطر هم خیلی زود خوابیدند.
شب من رفتم ستاد جنگ برای سرکشی و صحبت درباره برخی مسایل جنگی. ساعت ده و نیم شب بود که تلفن ستاد جنگ زنگ زد. برادری که مسوول پاسخ به تلفن بود گفت:
- بیا که مقر سپاه را توپ زده اند.
پاسخی به او ندادم. بدون آن که حرفی بزنم، بلافاصله سوار ماشین شدم و به طرف مقر آمد. هوا کاملاً تاریک بود و چیزی نمی دیدم. به مقر که رسیدم، دیدم همه جا ساکت است و صدایی به گوش نمی رسد. صدا کردم اما کسی پاسخم نداد در تاریکی وارد مقر شدم و خودم را به سالنی که بچه ها در آن خوابیده بودند رساندم. همه جا تاریک بود و هیچ جایی دیده نمی شد. بوی شدید باروت و دود به مشام می رسید. بلافاصله برگشتم به طرف ماشین چراغ قوه را برداشتم، روشن کردم و دوباره به طرف سالن رفتم. به سالن که رسیدم از آنچه که دیدم سرجایم خشکم زد.
تعدادی دست و پای قطع شده و خونین این طرف و آن طرف دیده می شدند. جسدهای بچه هایی که تا همین چند ساعت قبل مقابل عراقی ها ایستادند و تانک های آنها را به آتش کشیدند، اینجا و آنجای سالن تکه و پاره با صورت های مچاله شده و سوخته افتاده بود. بعداً فهمیدم گلوله توپ صدوهشتاد عراقی ها، مستقیم روی همان سالنی که بچه ها در آن به خواب رفته بودند، فرود آمده و هشت تن از بچه ها را لت و پاره کرده است. حدود چهل و اندی آدم آنجا بودند. هشت نفر متلاشی شده بودند و مابقی نیز دست و پایشان قطع شده یا شدید زخمی شده بودند. چند نفر هم کور شده بودند.
وقتی جسدهای آن هشت نفر را که در خواب به خواب ابدی فرو رفته بودند، دیدم بی اختیار به یاد کربلا افتادم. با خودم گفتم:
- خدایا این چه حکمتی است؟
مثل امام حسین علیه السلام که بدن پاره پاره اصحاب، یاران و برادران خود را از صحنه جنگ به چادر شهدا می برد، بچه ها را صدا زدم و با کمک آنان اجساد شهدا و زخمی ها را در آمبولانس گذاشتیم و به بیمارستان بردیم. کلافه بودم، سوار ماشین شدم و رفتم به طرف مسجد جامعه خرمشهر و همین طور که در تاریکی می رفتم، دیدم کسی در خیابان سرگردان راه می رود. یکی از بچه ها بود. پیاده شدم به طرفش رفتم. دیدم یکی از سرگروههاست. حالت دیوانه ها و مجنون ها را داشت . مرا که دید به طرفم آمد، پرید در آغوشم و زارزار زد زیر گریه و گفت:
- محمد! بچه ها رفتند... هیچی دیگه نمونده . ما دیگه برای چی بمونیم؟ ... دیگه برای چه زنده بمونیم؟
بغلش کردم و آرامش کردم و گفتم:
- نه ناراحت نباش! این راه ما و راه امام ماست. برو خودت را برای فردا صبح آماده کن. امیدوارم که خدا از ما راضی باشد. رضایت او کافی است. بچه ها هم جای بدی نرفتند. مسلماً الان جایگاه شان بهشت است.
بعداً اضافه کردم:
- هیچ وقت به خاطر بچه ها اشک نریز. هیچ وقت! اگر اشکی می ریزی به خاطر مکتبت بریز.
امام موسى کاظم علیه السلام و هدایت ِ"بُشر حافى"
روزى امام کاظم علیه السلام از کوچهاى در بغداد عبور مىکرد. به خانهاى رسید که صداى ساز و آواز و پایکوبى از آن به گوش مىرسید و نشان مىداد که اهل این خانه در ناز و نعمت و هوا و هوس و خوشگذرانى غرقند.
در این هنگام کنیزى براى ریختن خاکروبه از خانه بیرون آمد. امام کاظم علیه السلام از او پرسید: آیا صاحب این خانه آزاد است یا بنده؟ کنیز پاسخ داد: آزاد است. امام علیه السلام فرمود: راست گفتى، اگر بنده بود از مولاى خویش پروا مىکرد.
کنیز به درون خانه برگشت. بُشر (صاحب خانه) از او پرسید: چرا در ریختن خاکروبه تأخیر داشتى؟ کنیز جریان گفتگو با مرد غریب - امام کاظم علیه السلام- را براى او شرح داد. پیام امام علیه السلام، بُشر را به خود آورد و او را از خواب غفلت بیدار کرد و چنان تأثیرى در جان او نهاد که بىاختیار از جا برخاست و بدون این که لباس و کفش خود را بپوشد در پى امام علیه السلام به راه افتاد و شتابان خود را به ایشان رساند و از امام علیهالسلام خواست که آن کلمات دلنشین را دوباره براى او بیان کند.
امام علیه السلام سخنانى چند درباره دورىِ از گناه و رها کردن مظاهر فریبنده دنیا و دنیاپرستى و نیز توجه به معنویات و عبادات با او گفت. بیانات امام، آبى سرد بر آهن گداخته بُشر بود، جان او را تکان داد و تغییرى در وى به وجود آورد، به طورى که در محضر امام علیه السلام اظهار شرمندگى کرده و به دست آن حضرت توبه نمود و از آن زمان، به سلک عارفان پیوست و دنیاپرستى را رها کرد و به بشر «حافى»(پابرهنه) معروف شد؛ زیرا هنگامى که به دنبال امام دوید و به دست امام هدایت یافت، پابرهنه بود و از آن پس تا آخر عمرش پابرهنه ماند.
منبع:
منتهى الآمال فى تاریخ النبىّ والآل، ج2، ص189
تمامی مذاهب و مکاتب معنوی، دوستی و محبت، نیت پاک، قصد رشد و تعالی را به بشر توصیه کردهاند و سرنوشت او را منتج از نیات، افکار و اعمال وی دانستهاند، تا بدآنجا که بزرگان گفتهاند: «انسان همان است که میاندیشد.»
این مقاله به تأثیر و قدرت اندیشه، کلام، قصد و نیت، عشق و محبت، نیایش و دعا بر روی کریستالهای آب میپردازد و گوشهای از شگفتیها و اسرار و انوار الهی را به نمایش میگذارد.
اموتو(1) تحقیقات گستردهای درباره تأثیر کلام، عقاید و احساسات بر مولکولهای آب انجام داده است. نتایج آزمایشات نشان میدهد که کریستال آب با توجه به احساسات و افکار انسان شکلهای مختلفی پیدا میکند.
تصویر(1) یک نمونه کریستال منجمد آب مربوط به سد فوجیوارا در ژاپن است. این کریستال یخی، کدر رنگ است و شفافیت لازم را ندارد و از شکل متقارن و منظم خود خارج شده است.
بعد از برگزاری مراسم نیایش و دعایی که در کنار سد برگزار گردید، از کریستالهای یخ زده آب مجدداً عکس برداری شد. در تصویر (2) همانطور که دیده میشود کریستال کدر و غیر منظم به کریستالی سفید ، شفاف و شش ضلعی تبدیل شده که نشان دهنده تأثیر دعا و تغییر حالت کریستال است.
تصویر 2
تصویر (3) نیز بعد از مراسم نیایش از قطرات یخ زده آب سد فوجی وارا گرفته شده است. طبق اظهارات اموتو این نمونه در میان 10000 نمونه متفاوت بوده زیرا این کریستال هفت ضلعی است.
تصویر 3
عکسهایی از قطرات تقطیر شده آب گرفته شده است که نشان میدهد نمونههای متفاوت از آب تقطیر شده، شکلهای مختلفی دارند ولی هیچ کدامشان کریستالی نیستند. تصویر (4) یکی از این تصاویر است. برای بررسی وضعیت گوناگون آب، قطرات تقطیر شده را در بطریهایی ریختند و بر روی بطریها نام افراد و یا عباراتی زیبا نوشتند. در مواردی هم موسیقیهای زیبا و بوی گل در هوا پخش کردند.
تصویر 4
برای مثال، عبارت متشکرم را به زبانهای مختلف، از جمله ژاپنی و انگلیسی روی بطریها نوشتند. اتفاق بسیار جالب این بود با تغییر زبان عبارت متشکرم، شکل کریستال قطرات آب نیز تغییر کرد. اموتو طی بررسیهای خود بر روی کریستالهای آب به نتایج جالبی رسید:
شکل ساختاری کریستالهای آب مناطق کوهستانی که هوای تمیزی دارند، بسیار زیبا و کاملا کریستالی است، در حالیکه شکل کریستالهای آب مناطق آلوده و آبهای راکد تغییر شکل یافته است.
اگر آب تقطیر شده را در معرض موسیقی کلاسیک قرار دهید، شکل متقارن و کریستالی کامل پیدا میکند.
با نوشتن عباراتی مثل متشکرم بر روی بطری آب، شکل کریستالهای آب همانند کریستالهایی میشود که در مجاورت موسیقی قرار گرفتهاند. (تصویر 5)
تصویر 5
در صورتی که در مجاورت کریستالهای آب موسیقی راک یا هِیوی متال نواخته شود، گویی کریستالها بمباران شدهاند. افکار و احساسات منفی هم باعث بینظمی کریستالهای آب شده و آنها را از حالت متقارن و زیبا خود خارج میکند.( تصویر 6 )مربوط به کریستالی است که بر روی بطری آن نام هیتلر را نوشته بودند.
تصویر 6
زمانی که در مجاورت کریستالهای آب گلهای معطر باشد، کریستالهای آب تمایل پیدا میکنند که به شکل همان گل درآیند.(تصویر 7)
تصویر 7
(تصویر8) مربوط به کریستالی است که بر روی بطری آن عبارت «تو احمق هستی» را نوشته بودند. این تصویر بسیار شبیه تصویر کریستال آبی است که در مجاورتش موسیقی هیوی متال پخش شده بود.
تصویر 8
بر روی بطریهای آب عبارات دیگری را هم امتحان کردند، مثلاً عبارت بیایید این کار را انجام دهیم با عبارت این کار را بکن متفاوت بود. در اولی کریستالهای آب شکل کریستالی خود را حفظ کرده بودند ولی در دومی اصلاً کریستالی نبودند.
گاهی اوقات نتایج دعا و نیایش و افکار بلافاصله دیده نمیشوند و گاهی هم تغییرات، مولکولی هستند و با چشم دیده نمیشوند؛ اما به هر حال آزمایشات ثابت کردهاند که تغییرات مذکور وجود دارند.
حرف آخر
همان طوری که میدانید 70 درصد بدن انسان از آب تشکیل شده و همچنین 70 درصد کره زمین را هم آب پوشانده است. این آب زنده است و پیامهای ذهنی ما را دریافت میکند و عکسالعمل نشان میدهد. ما چه باور کنیم و چه باور نکنیم افکار، احساسات، نیات و قصدهایمان خودآگاهی ما میباشند و بر کالبد جسمی و حالات روانی، و بر شرایط زندگی ما و دیگران تأثیرگذارند.
ترجمه: تینا پورشاهید
تظیم: فریبا جلیلیان
1-Masaru Emoto ماسارو اموتو متولد ژوئیه 1943 و فارغالتحصیل رشته علوم انسانی و دارای درجه دکترا در رشته درمان غیرمتعارف از دانشگاه بینالمللی است. او پس از آشنایی با نظریه آب دکتر لی لورنزن محقق آمریکایی، به این نظریه علاقمند شد و به تحقیق در این زمینه ادامه داد.
منابع : اینترنت